حالمان بد نيست، غم كم مي خوريم...
كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم...
آب مي خواهم سرابم مي دهند...
عشق مي ورزم عذابم مي دهند...
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب...
از چه بيدارم نكردي آفتاب...؟!
خنجري بر قلب بيمارم زدند...
بي گناهي بودم و دارم زدند...
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد...
يك شبه بي داد آمد، داد شد...
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام...
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام...
عشق اگر اين است، فرياد مي شوم...
خوب اگر اين است، من بد مي شوم...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۴ ب.ظ توسط سمانه
|
ســــوت پــــــایـــــان را بـــــزن!